وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
پنج شنبه 23 شهريور 1390برچسب:, ساعت 3:58 | Emeli
من زياد سوتي ميدم و برام همشون خاطره است هربار يادش مي افتم از خنده ميميرم، اطرافيان كه بماند... جالب اينجاست كه : گاهي ديگران متوجه نميشن ولي من خودم تابلو مي كنمو مي خندمو بقيه هم متوجه ميشن!
تووو دفترم كلكسيوني ازشون رو جمع كردم... ! اما حالا كه دفتر نيست و اينجا شده دفترم، اينجا هم كلكسيون افتخاراتم رو جمع مي كنم!
- داشتم با اعتماد بنفس تمام، متني رو واسه يكي مي خووندم، يه دفعه به جاي «يكم شهريور بود» گفتم ، «يه كم شهريور بود!!!»:) - به تازگي با دوستي آشنا شده بودم. دوستم خيلي هوامو داشت منم با خنده ازش پرسيدم « اينهمه خوبي بهم ميكني مي خواي بگي "رفيق خرابي؟" » :) به جاي اينكه بگم "خراب رفيقي" گفتم "رفيق خرابي" ... - دكتري داشت حرف ميزد و من خيلي مودب داشتم باهاش حرف ميزدم، گاهي حرفاشو به خودش مي گفتم به هواي تحليلشون، تا يه بار به جا اينكه بهش بگم «آقاي دكتر شما فرمودين ... » گفتم « آقاي دكتر شما عرض كردين :) ... » - فكر مي كنم اين برا خيلي ها پيش اوومده ، يه آموزشگاهي زنگ زدم كه برم ثبت نام كنم، گفت «فلان ساعت فردا تشريف بياريد» متوجه نشدم چي گفت : «پرسيدم فرمودين كي تشريف بيارم؟» :) بازم ميگم انقدر هست ....
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |